تولد کفشدوزکی هانا
جیگر خانوم نزدیکای تولدت بود خیلی نقشه ها برات کشیدم میخواستم از یک ماه جلوتر دست بکار بشم که به همه کارا برسم و کسی تو زحمت نندازم اما خیلی مردد بودم که هم شب یلدا برات جشن بگیرم یا یه روز دیگه هرروز یه تصمیمی میگرفتم بعد با خاله ها و بابا و ... که صحبت میکردم نظرم عوض میشد همین طور روزا میگذشت یهو خبر دار شدم یک هفته دیگه بیشتر وقت ندارم و دخترکم تولدشه
استرس گرفتم از اونجایی که همیشه خاله ها مثل شیر پشتم هستن و حمایتم میکنن گفتن کاری نداره پس فردا تولد بگیر یعنی پنج شنبه 26 آذر چون آخر هفته هستش و بهتره
منم سریع بابایی فرستادم خرید و آقای پدر شب با دست پر برگشت خونه ،هانا بانوی من شب که خوابید منم شروع کردم به درست کردن کفشدوزک و کاردستی
تا ساعت سه ،صبح زودم بساط الویه براه انداختم تا دخترک بیدار شد بردمش خونه خاله محیا و رفتم خرید غروب هم با خاله محیا مهربون اومدیم خونه وایشونو کلی انداختیم تو زحمت و کمکمون کرد و الباقی کاردستی هارو با خودش برد که درست کنه خاله مهدیه مهربون هم ترتیب طراحی کارت تولدت و دوخت لباست داد اونشب شما تا چهار صبح گریه کردی و نخوابیدی انگار شماهم استرس داشتی صبح زود پا شدم سراغ بقیه کارم که متاسفانه شما هم پاشدی
خلاصه نیروهای کمکی مامان زری و خاله ها اومدن و تا اومدن مهمونا کارای ما تموم شده بود خاله محیا زحمت تزیین خونه کشید و تا صبح بیدار نشسته بود که کفشدوزک درست کنه 
تو مهمونی خداروشکر همه چیز خوب پیش رفت و شما ماشاالله خیلی خانوم بودی یه کوچولو داشتی اذیت میکردی که خوابیدی و بعدش دختر خیلی خوبی بودی مثل همیشه
عصرونه شامل:میوه،چای،ذرت،پفک،کیک،سالاد الویه،فلافل،سالاد کاهو،ژله و نوشابه بود










اینم کادوهایی که برات زحمت کشیدن و آوردن:


پاورقی:ببخشید عکسات کامل نیستن عکس از کیکت و... در دسترس نبود در اسرع وقت کاملش میکنم
تشکر و قدردانی:اول از همه مهمونامون تشکر میکنم که تو جشن کوچیک ما شرکت کردن و در آخر یه تشکر خیلی خیلی خیلییی ویژه از خاله محیا و مهدیه و مامان زری نازنین که خیلی زحمت کشیدن و با وجود مشغله فراوون برات سنگ تموم گذاشتن دست گلشون درد نکنه


تولد کفشدوزکی هانا
مامان عاطفه 