سرما خوردگی
هانا طلایی خیلی بلایی
دخترکم این چند وقت اصلا بهم فرصت ندادی بعد از تولدت سرما خوردی خیلی شدید اما اوایلش هیچ علایمی نداشتی فقط شبا خیلی جیغ میزدی و گریه میکردی وقتی بردمت دکتر گوش سمت راست عفونت شدید و گوش سمت چپ ملتهب بود علاوه بر سرما خوردگی دو تا مرواریدم داشتی در میاوردی و واکسنم زده بودی خلاصه همه با هم قاطی شده بود اصلا لب به غذا نمیزدی ،بخاطر گوشت باید میرفتیم نوار گوش میگرفتیم خانوم منشی گفت حتما باید بخوابه که اذیت نکنه منم بهشون گفتم دخترکم خیلی خانومه گفت اگر گریه کنه نمیگیرم وقتی نوبتمون شد خیلی خانوم نشستی فقط با هر بوقی که تو گوشت زده میشد کلی میرقصیدی و از بقیه هم تقاضای نانای و دست میکردی
خانوما کلی باهات کیف کردن
گرسنگی اصلا برات معنا و مفهومی نداشت منم هرجوری بود میخواستم بهت غذا بدم آخه گاهی میدیدی پنج روز لب به غذا نزدی تا بلاخره تونستم با هزار نقشه بهت غذا بدم البته فقط چند روز گول خوردی و منم هرشب بفکر کار جدید بودم که گولت بزنم بتونم بهت غذا بدم اما بعد از چند روز دستمو خوندی و دیگه فایده ای نداشت نقشه هام یک روز جلوی تلویزیون آب بازی میکردی،یک روز توی حمام ،یک روز تو کوچه ، یک روز تو راه پله و...



سرما خوردگی 
مامان عاطفه 