دخترک پاییزی
سلاااام تنها دلیل زندگیم و زنده بودنم هانای عزیزم نمیدونم برات چی بنویسم و از کجا بنویسم اومدم در مورد شب یلدا برات توضیح بدم که چجور جشنی هست و دلیل برپایی این جشن چی هست که نشد چون برای من هیچ دلیلی قانع کننده تر از این وجود نداره که خدا یکی از بهترین و معصومترین فرشته هاشو تو این شب به من هدیه کرده امروز از صبح میخواستم برات بنویسم نشد الانم که خوابی چندبار بیدار شدی و گریه کردی برای همین من فقط بدون فکر دارم تایپ میکنم و اصن به نوشته هام فکر نمیکنم امیدوارم چیز خوبی از آب دربیاد.
امروز همش بیاد سال پیش بودم که چه روز سخت و شیرینی من و بقیه پشت سر گذاشتیم و نمیدونم چرا اشکم میاد وقتی به تو فکر میکنم پر میشم از آرامش اما نمیدونم امشب چرا اینجوری شدم شاید اینا اشک شوق هست بخاطر داشتن همچین گلی مثل تو که تو یه شب بلند و سرد پاییزی پا به زندگیم گذاشت و دل منو بابایی گرم گرم کرد.نفسم نمیدونی جه لذتی داره یک دقیقه بیشتر دیدن و لمس کردنت 
دخترک پاییزی یک سال هست که با خنده هات خندیدم و با گریه هات آب شدم و گریه کردم حالا دارم کم کم معنی حرف مامانمو میفهم که میگفت صبر کن مادر بشی ،حاضری خار تو چشمت بره ولی تو پای بچت نره ،امیدوارم هیچ وقت اون دونه های مروارید از چشمای قشنگت نیاد مگر از روی شوق،فندق مامان نمیدونم این یک سال تونستم به وظیفه مادریم عمل کنم یا نه ببخش اگر برات کم گذاشتم
امیدوارم لایق این نام باشم.از خدا میخوام بهم توان بده تا بتونم تو در بهترین مسیر هدایت کنم با لطف و کرم خودش امیدوارم همیشه لبات خندون باشه و دلت شاد و تنت سالم باشه .عشقم دوباره بیدار شدی و منتظر نشستی تا من بیام پیشت
امشب رفتیم خونه بابابزرگ و با خانواده پدری دور هم جشن یلدا و جشن هانا گرفتیم 
متاسفانه چون فردای جشن تولدت مادربزرگ بابا فوت کرد و امروز روز سوم بود به احترام بابا و بابابزرگ نشد برات جشن کوچولو دوباره بگیریم


دخترک پاییزی
مامان عاطفه 