هاناهانا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

هانا ، فرشته اي كوچك

میزبانی ماه آخر

عشق کوچولوی من هشت ماهی که مهمونم بودی من و بابایی سعی کردیم ازت به نحو احسنت پذیرایی کنیم تا خوب رشد کنی و بزرگ بشی سعی میکردم استرس نداشته باشم و فکرو خیال بد نکنم که عشق مامان اذیت نشه .این هشت ماه یک شب در میون تنها میشدیم چون بابا شبکار بود اما از ماه هفت مامان زری بابا همش غر میزدن و نمیذاشتن زیاد تنها باشیم .شبایی هم که بابایی پیشمون بود حسابی مارو سرگرم میکردی و برامون ابراز وجود میکردی و منو بابا قربون صدقه ات میرفتیم ،دیگه همش خدتو یک جا جمع میکردی و گوله میشدی که من اصلا نمیتونستم تکون بخورم و بابایی غش میکرد از خنده و ذوق دختر کوچولوشو میکرد.(یادم رفته بود بگم تکونات خیلی دیر شروع شد فکر میکنم تو ماه شش بودم که ضربه های محکمت شرو...
15 آذر 1394

انتخاب اسم

عزیز دلم همه پروزه بارداری به یک طرف و پروزه انتخاب اسم به یک طرف خیلی سخته ،هنوز من و بابایی نتونستیم اسمی برات انتخاب کنیم و با هم به تفاهم نرسیدیم یا اسمی که ما ازش خوشمون میامد بقیه تغییرش میدادن و ما هم پشیمون میشدیم بابا حمید زمانی که فهمید یه پرنسس ناز داره بهمون اضافه میشه اسمت گذاشت آرمیتا که من راضی نبودم اما بابایی آرمیتا صدات میزد مهبد جون گذاشت تیارا که خانواده من تیارا صدات میکردن اما دیگه روزای آخر باید تصمیم جدی میگرفتیم برای اسمت که من دوتا پیشنهاد دادم یکی آوین بود به معنای عشق و یکی هانا که معانی زیادی داره هانا به زبان زاپنی به معنی گل (حالت زیبای یک زن) به یونانی به معنی شکوفه ،به انگلیسی به معنی خوشبو و به ایران...
15 آذر 1394

سیسمونی

تو ماه هفتم بارداری خرید سیسمونی توسط مامان زری و بابا بهمن جدی تر شد. من و بابا هم گاهی اوقات همراهیشون میکردیم وقتی وسایل یکی یکی آماده میشد و میاوردن خونه شوق ما هم بیشتر میشد برای دیدنت هر شب وسایلت نگاه میکردم و روزشماری میکردم .دیگه بعد از چند روز همه چیز آماده شد و اتاقت با کمک خاله ها و لطف مامان زری و بابا بهمن مهربون چیده شد.ساک بیمارستان بسته شد و همه منتظر جوجه طلایی بودن. دخترکم اینا بخشی از لباسات و وسایلت هست برات گذاشتم که یادگاری داشته باشی. مامان و بابای عزیزم و خواهرای مهربونم از همتون ممنونم خیلی برام زحمت کشیدید امیدوارم لایق این همه محبتتون باشم.   ...
13 آذر 1394

مروری بر خاطرات دوران جنینی

پرنسس کوچولوی نازم این قسمت یکم طولانی هستش میخوام خلاصه ای از نه ماه انتظاری که کشیدم برات بگم عزیزم. جونم برات بگه بعد از اینکه فهمیدم یه کنجد تو دلم دارم رفتم دکتر ،دکترت خانوم مریم شکرپور بود .خانوم دکتر گفتن که باید اول برم سونو ،سونوی اول که رفتم گفتن زود اومدی باید شش روزه دیگه بیایی سونوی دومم که رفتن آقای دکتر گفت هیچ خبری از نی نی نیست و حاملگی پوچ هستش خیلی استرس گرفتم هم درحین اینکه از دکتر تند تند سوال میکردم و دلیلشو میپرسیدم ایشونم همچنان داشت دنبال جوجه طلایی من میگشت و میگفت نه خبری نیست یهو گفت تکون نخور یه چیزی دیدم بلههههه شما بارداری و قلب کوچولوتون داره میزنه خیلی خوشحال شدم اما نمیدونم چرا بازم استرس داشتم باورم...
12 آذر 1394

قصه از کجا شروع شد

فرشته کوچولوی مامان من و بابا در اردیبهشت 1383 باهم یک پیمان عمیق بستیم و در شهریور 1385 اومدیم خونه خودمون و بهم قول دادیم تا دنیا دنیاست کنار هم باشیم   و حالا بعد از گذشت چند سال با اومدن تو خواستیم این پیمان عمیق تر و پررنگتر کنیم. فروردین ماه بود بابایی شبکار بود من برای بار دوم از بی بی چک استفاد کردم و دیدم خط دوم  قرمز  شد .شوکه شده بودم نمیدونستم چکار کنم خلاصه تا فردا شب به بابایی چیزی نگفتم وقتی به بابا گفتم فکر میکرد شوخی میکنم تا خودش نتیجه دید و باور کرد قرار شد تا چند وقت به هیچکس چیزی نگیم و ما هم چیزی نگفتیم البته من هرزگاهی به خاله ها و مامان زری میگفتم اما هیچکس باور نمیکرد چون چندین بار ذیتشون ...
3 آذر 1394

عذرخواهی و تشکرررر

عشق مامان و بابا : دخترکم   سلام.عزیزم اول ازت عذر خواهی میکنم که دیر اقدام کردم برای طراحی وبلاگ از زمانی که تو شکمم بودی قصد داشتم اما نشد چون اوایل سرکار میرفتم و تا ماه آخر حالم خیلی بد بود و تو خونه هم نت نداشتم ببخشید گلم و حالا که تقریبا یازده ماهت هست تصمیم گرفتم خاطراتتو برات ثبت کنم البته برات تو دفتر نوشتم اما سعی خودمو میکنم هرچه زودتر این وبلاگ به روز بشه و خوب بنویسم چون مامانت همیشه انشای بدی داشته   و یه تشکر ویژه از خاله مهدیه مهربون که این وبلاگ به همت ایشون درست شد خواهر گلم از همینجا دستای پرمهرتو میبوسم امیدوارم همیشه در کنار همسر و پسر خوشگلمون شاد باشید .اگر خاله زحمت نمیکشید شاید حالا حالاها من وقت نمی...
27 آبان 1394