میزبانی ماه آخر
عشق کوچولوی من هشت ماهی که مهمونم بودی من و بابایی سعی کردیم ازت به نحو احسنت پذیرایی کنیم تا خوب رشد کنی و بزرگ بشی سعی میکردم استرس نداشته باشم و فکرو خیال بد نکنم که عشق مامان اذیت نشه .این هشت ماه یک شب در میون تنها میشدیم چون بابا شبکار بود اما از ماه هفت مامان زری بابا همش غر میزدن و نمیذاشتن زیاد تنها باشیم .شبایی هم که بابایی پیشمون بود حسابی مارو سرگرم میکردی و برامون ابراز وجود میکردی و منو بابا قربون صدقه ات میرفتیم ،دیگه همش خدتو یک جا جمع میکردی و گوله میشدی که من اصلا نمیتونستم تکون بخورم و بابایی غش میکرد از خنده و ذوق دختر کوچولوشو میکرد.(یادم رفته بود بگم تکونات خیلی دیر شروع شد فکر میکنم تو ماه شش بودم که ضربه های محکمت شرو...
نویسنده :
مامان عاطفه
1:40




