میزبانی ماه آخر
عشق کوچولوی من هشت ماهی که مهمونم بودی من و بابایی سعی کردیم ازت به نحو احسنت پذیرایی کنیم تا خوب رشد کنی و بزرگ بشی سعی میکردم استرس نداشته باشم و فکرو خیال بد نکنم که عشق مامان اذیت نشه .این هشت ماه یک شب در میون تنها میشدیم چون بابا شبکار بود اما از ماه هفت مامان زری بابا همش غر میزدن و نمیذاشتن زیاد تنها باشیم .شبایی هم که بابایی پیشمون بود حسابی مارو سرگرم میکردی و برامون ابراز وجود میکردی و منو بابا قربون صدقه ات میرفتیم ،دیگه همش خدتو یک جا جمع میکردی و گوله میشدی که من اصلا نمیتونستم تکون بخورم و بابایی غش میکرد از خنده و ذوق دختر کوچولوشو میکرد.(یادم رفته بود بگم تکونات خیلی دیر شروع شد فکر میکنم تو ماه شش بودم که ضربه های محکمت شروع شد و اولین ضربت رفته بودم احیا تو مسجد بودم.)در کل دختر آرومی بودی اما تلافیشو جور دیگه ای درآوردی همچنان حال من بد بود و تا روز آخر تو بیمارستان ادامه داشت
اول ماه نه برخلاف انتظار ما ورق برگشت و اتفاقاتی افتاد که تمام نقشه های من و بابایی نقش برآب شد بابا خیلی سعی میکرد من استرس نداشته باشم اما نمیشد اون اتفاق باعث شد برخلاف میلم دکترو بیمارستانمو عوض کنم خیلی استرس داشتم اطرافیان خیلی دلداریم میدادن اما هیچ فایده نداشت
با خاله لیلا (خاله خودم )رفتیم پیش خانوم دکتر عصمت احتشامی و به سختی قبول کردن که وزیتم کنن اما برای زایمان سزراین راضی نشدن .کار من شده بود گریه هیچ کاریمون از پیش نمیرفت ترس کل وجودمو گرفته بود
قرار شد طبق تاریخی برای سزارین زده بودن برم بیمارستان یعنی بیستم آذر دوباره سونوگرافی و... خانوم دکتر گفتن بیستم برو بیمارستان .مامان زری نوزدهم اومد خونمون صبح بیستم با مامان زری و بابایی رفتیم همه بهم زنگ میزدن و دلداریم میدادن
رسیدیم بیمارستان ترس کل وجودمو گرفته بود اما سعی میکردم نشون ندم وارد اتاق زایمان شدم بعد از معاینه و نوار قلب گفتن دختر کوچولو جاش خوبه و قصد نداره بیاد فردا بیایید ،فردا هم همینطور این شد کار هرروز ما ،هرروز با ساک میرفتیم ظهر برمیگشتیم دیگه همه کلافه کرده بودی هرروز نوار قلب و ... اما هیچ خبری نبود من هیچ علائمی نداشتم بلاخره روز نهم وقتی برگشتیم خونه از بیمارستان زنگ زدن و گفتن فردا آماده باش دیگه بستری میشی .


میزبانی ماه آخر
مامان عاطفه 