قصه از کجا شروع شد
فرشته کوچولوی مامان
من و بابا در اردیبهشت 1383 باهم یک پیمان عمیق بستیم و در شهریور 1385 اومدیم خونه خودمون و بهم قول دادیم تا دنیا دنیاست کنار هم باشیم
و حالا بعد از گذشت چند سال با اومدن تو خواستیم این پیمان عمیق تر و پررنگتر کنیم.
فروردین ماه بود بابایی شبکار بود من برای بار دوم از بی بی چک استفاد کردم و دیدم خط دوم قرمز شد .شوکه شده بودم نمیدونستم چکار کنم خلاصه تا فردا شب به بابایی چیزی نگفتم وقتی به بابا گفتم فکر میکرد شوخی میکنم تا خودش نتیجه دید و باور کرد قرار شد تا چند وقت به هیچکس چیزی نگیم و ما هم چیزی نگفتیم البته من هرزگاهی به خاله ها و مامان زری میگفتم اما هیچکس باور نمیکرد چون چندین بار ذیتشون کرده بودم من و بابا به قول خودمون پایبند بودیم تا اینکه روز هفده اردیبهشت خاله مهدیه شیطون بعد از کلی قسم فهمید که من یه کنجد تو دلم دارم و قول داد فعلا در این مورد به کسی حرفی نزنه و همون شب اول به همسرش اعلام کرد و شب بعدی همگی پارک بودیم که یهو و بی خبر گفت خبرررر خبرررر عاطفه تو دلش یه پولک داره و شروع کرد دست زدن و خندیدن قیافه من و بابا دیدنی بود
و خاله مهدیه فقط میخندید 
و بقیه هم متعجب بودن و تند تند سوال میکردن و از اونروز اسم شما شد پولک.خانواده بابایی هم هنوز از هیچ چیز خبر نداشتن تا چند روز بعد که مجبور شدم و گفتم.
جوجه طلایی جونم برات بگه از ماههای اول شیطنیت گل کرد البته چه شیطنتی
من حالم خیلی بد بود و هرچی علائم تو دوران بارداری وجود داشت من داشتم از جمله:ضعف شدید،تهوع و استفراغ،سردرد شدییییید،معده درد،ورم،دیابت بارداری،سرفه های شدید و من مجبور شدم از پایان ماه سه دیگه شرکت نرفتم و خونه نشین شدم


قصه از کجا شروع شد 

مامان عاطفه 