مروری بر خاطرات دوران جنینی
پرنسس کوچولوی نازم این قسمت یکم طولانی هستش میخوام خلاصه ای از نه ماه انتظاری که کشیدم برات بگم عزیزم.
جونم برات بگه بعد از اینکه فهمیدم یه کنجد تو دلم دارم رفتم دکتر ،دکترت خانوم مریم شکرپور بود .خانوم دکتر گفتن که باید اول برم سونو ،سونوی اول که رفتم گفتن زود اومدی باید شش روزه دیگه بیایی سونوی دومم که رفتن آقای دکتر گفت هیچ خبری از نی نی نیست و حاملگی پوچ هستش خیلی استرس گرفتم هم درحین اینکه از دکتر تند تند سوال میکردم و دلیلشو میپرسیدم ایشونم همچنان داشت دنبال جوجه طلایی من میگشت و میگفت نه خبری نیست یهو گفت تکون نخور یه چیزی دیدم بلههههه شما بارداری و قلب کوچولوتون داره میزنه
خیلی خوشحال شدم اما نمیدونم چرا بازم استرس داشتم باورم نمیشد یه موجود دیگه تو شکمت باشه به اندازه یه گندم و شایدم کوچکتر و قلبش بزنه لحظه خیلی قشنگی بود .خلاصه دو سه ماه اول کسی نمیدونست از ماه اول نمیدونم چرا شکمم بزرگ شد مامان زری و خاله ها هی میگفتن عاطی چقدر شکمت بزرگ شده منم میگفتم خوب حامله ام و هیچکس باور نمیکرد
سونوی دوم منو بابایی با هم رفتیم خانوم دکتر تمام اعضای بدنت که شکل گرفته بود بهمون نشون داد مثل بینی،ستون فقرات و ... دستها و پاهات داشتی تکون میدادی که به گفته دکتر در تلاش بودی تا با دستت پات بگیری اما نمیتونستی ،خداروشکر همه چیز نرمال بود اینبار هیچ حرفی از جنسیتت نشد .اما تا دلت بخواد اطرافیان نظر میدادن که نظر خاله مهدیه درست از کار درآمد.
سونوی بعدی پایان شانزده هفتگی بود که اینبار تعدادمون برای رفتن بیشتر شده بود بابا ،خاله الهام و فندق توی دلش و مهرزاد جون و باقی نفرات پای تلفن بودن
بازم خانوم دکتر اول اعضای بدنت بهمون نشون داد اما اینبار دقیقتر و ریزتر مثل انگشتای دست و پا و معده و... و در آخر دکتر گفت خدا بهتون یه دختر سالم داره میده همون موقع اشکای من و خاله جون سرازیر شد (واقعا دخترکم نمیدونی چه حس و حالی به آدم دست میده .خدایا بهم توان بده تا بتونم این فرشته کوچولو اونطوری که دوست دارم بزرگش کنم،خدایا شکرت که همچین عروسکی بهم دادی که هر وقت کم میارم و از همه جا نامید و خسته میشم وقتی به چشمای معصومش نگاه میکنم دوباره جون میگیرم ) مهرزادم مشغول عکس گرفتن از روی مانیتور بود .خلاصه همونجا به همه اعلام کردیم
یه دختر داریم شاه نداره

بعداز ظهر همون روز خاله های مهربون و مامان زری کلی برات هدیه گرفتن و خجالتمون دادن دستشون درد نکنه.و دیگه اسمت از پولک به تیارا تغییر پیدا کرد و به هیچ وجه قابل تغییر نبود چون مهبد جون برات انتخاب کرده بود و راضی نمیشد.
تو این دوران همه هوامونو داشتن مامان بزرگا ،بابابزرگا،خاله ها ،عمو و عمه چون حال من واقعا بد بود دست همشون درد نکنه امیدوارم بتونیم برای تک تکشون جبران کنیم.
تو ماه شش بودم که شده بودم مثل بادکنک و خاله محیا نارنین عروس شد و حوب موقعیتی بود برای رفتن به آتلیه و گرفتن عکس بارداری .کلی برای عروسی خاله جون رقصیدی و بهت خوش گذشت.
تو ماه هفتم بعد از انجام آزمایشات لازم فهمیدم که دیابت بارداری دارم و باید قرص میخوردم 
نازنینم ببخشید این قسمت از هر دری سخنی بود هر چیزی که یادم میامد برات ثبت کردم و برای همین کمی نامنظم شد امیدوارم چیزی از قلم نیفتاده باشه .


مروری بر خاطرات دوران جنینی 
مامان عاطفه 