هاناهانا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 4 روز سن داره

هانا ، فرشته اي كوچك

بانوی یلدایی...تولد

1394/9/15 9:39
نویسنده : مامان عاطفه
328 بازدید
اشتراک گذاری

تو ده شب گذشته خواب خوبی نداشتیم مامان زری اومده بود خونمون با هر حرکت من بابا و مامان زری میگفتن بریم بیمارستان اما هیچ خبری نبود و دخترکم جاش راحت بود ولی دیگه مهمونی داشت تموم میشد و باید میامد تو بغل مامانی بغل 

صبح روز دهم خاله الهام اینا ساعت شش صبح با قابلمه حلیم نذری اومدن خونمون (بیست و هشتم صفر ) بعد از صرف صبحانه همگی راهی بیمارستان شدیم و از پا قدم شما اولین برف سال هم شروع به باریدن کرد .دوباره نوار قلب گرفتن اما بابا و مامان زری همچنان منتظر بودن که دوباره برگردیم که گفتن برید و کارهای پذیرش انجام بدید وقتی از اتاق اومدم بیرون دیدم چند نفر دیگه بهمون اضافه شدن و چشمای همه نگران،کارهای پذیرش انجام شد و به تعداد همراههای من اضافهچشمکساعت یازده وارد اتاق شدم که آمپول اول با سرم بهم زده شد کم کم دردم شروع شد و دخترکم خودشو سفت میکرد ساعت چهار آمپول دوم دیگه درد غیر قابل تحمل اما هیچ فایده ای نداشت خلاصه ساعت نوزده و چهل و پنج دقیقه بدنم اتاق عمل و با بیهوشی کامل سزارین شدم و مسافر کوچولوی من بدنیا آمد.شما زودتر از من از اتاق اومده بودی بیرون و بابابزرگا و بابا و مامان بزگا و خاله ها دیده بودی من هنوز تو ریکاوری بودم و در حین عملم یه کوچولو فشارم رفته بود بالا

هانای قشنگم ساعت بیست و ده دقیقه در شب یلدا زندگی مارو ستاره بارون کرد.

وزن:3750     قد :51    دور سر :36

شب یلدای سال 93 با مامان زری تو بیمارستان گذرونیدیم و خاله مهدیه مهربون بساط تنقلات شب یلدا برای مامان زری فراهم کرد .

فردای تولدت ساعت ملاقات اتاقمون خیلی شلوغ بود و نوبتی میامدن برای دیدنمون تو اتاق چون جا نمیشدن همه دوست و فامیل برای دیدن بانوی یلدایی اومده بودن خیلی خوشحال بودم که همچین کسایی کنارم هستن ،خدایاااا شکرت

اینم دردونه یک روزه منمحبت


پاورقی:همراههای بیمارستان:بابا حمید،مامان زری و بابا بهمن،خاله الی و نخودچیش و مهرزاد جون،خاله مهدیه و محیا،خاله مریم و لیلا،دایی محمود و خانومش و مهسا جون ،بابابزرگ و مادرجونت،عمه فاطمه،زن عمو مریم،خاله نرگس،مریم جون (دوست من )البته یکسری در حال رفت و آمد بودن.دست همشون درد نکنه خیلی محبت کردن،خاله مهدیه و خاله لیلای نازنین هم زحمت نهار کشیده بودنبوسمحبت

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

خاله محیا
16 خرداد 95 13:53
یادش بخیر روز تلخ و شیرینی بود شیرین برای اومدن هانا گلی و تلخ برای سختی زایمان عاطی بانو. ایشالا که خدا برای هم حفظتون کنه و لحظه هاتون سرشار از آرامش و خوشی باشه عزیزم
مامان عاطفه
پاسخ
مرسی گلم ان شاالله زایمان خودت